ارتباط زبان و تفکر از دیرباز فکر متفکرین و زبان شناسان را به خود مشغول کرده است. درباره ی اهمیت کشف این رابطه، می توان به این نکته اشاره کرد که بشر امروزه هر چه دارد از تفکر دارد چرا که اگر نیک بنگریم پیشرفت بشر در تمامی زمینه ها از علمی گرفته تا صنعتی و اجتماعی، همه و همه ریشه در تفکر او دارد. انسان به سبب قوه ی تفکر است که به نیازهایش توجه می کند و به واسطه ی همین قوه فکر، در جهت رفع نیازهایش تلاش می کند و دست به اکتشافاتی می زند تا رفاه بیشتری برای خود و اطرافیانش به ارمغان آورد به همین سبب و به علت نقش بارز تفکر در حیات بشری است که تمام عوامل موثر بر آن هم مهم و قابل اعتنا می شوند چرا که اگر بتوان عوامل موثر بر تفکر را شناخت و تقویت نمود، در حقیقت، تفکر هم تقویت می شود که نتیجه ی نهایی آن رفاه و سعادت بیشتر جامعه ی بشری است.

بی شک یکی از عوامل موثر در تفکر، زبان است. برخی حتی زبان را لازمه ی تفکر می دانند البته تفکری که در اینجا مد نظر است همان تفکر در سطح بالا و به عنوان یک فعالیت عالی ذهن است نه به عنوان یک فرایند ابتدایی و ساده چرا که انسانهایی هم که دچار یک ضایعه مغزی شده اند و نمی توانند سخن بگویند، باز می توانند فکر کنند اما این افکار از سطح وقایع عینی فراتر نمی روند. همچنین پستانداران نزدیک به انسان هم می توانند فکر کنند و در نتیجه ی فکر کردن از پسِ مسائل تازه بر آیند اما این تفکرات، تفکراتی سطح پایین است و تا تفکر به مفاهیم انتزاعی خیلی فاصله دارد.

گونه ی انسان به مدد دستگاه عصبی منحصر به فردش که در طی هزاران سال، به شکل فعلیش درآمده، استعداد آموختن زبان را دارد، زبان را از اجتماعی که در آن می زایَد می آموزد و در قالب همین زبانی که می آموزد، به تفکر می پردازد. بنابراین سوالی که در اینجا پیش می آید اینست که آیا اگر ما زبان را نمی آموختیم از فعالیت های عالی ذهن بی بهره می بودیم؟ به جرئت می توان گفت بله. چرا که بدون زبان، فکر ما از سطحی ابتدایی، فراتر نمی رفت. این نکته یادآور نظریه ی تحول رشدی پیاژه است. چنانکه می دانیم پیاژه زندگی فرد را به مراحلی تقسیم می کند و در کل، دوران کودکی را دورانی می داند که کودک فقط می تواند به مفاهیم عینی بیندیشد و طبعا در مورد آنها صحبت کند و تا زمانی که کودک رشد بیشتری نکند و سازمان دهی و انطباق بیشتری با محیطش نیابد، نمی تواند با مفاهیم انتزاعی سر و کار داشته باشد. اصطلاح "انتزاعی" به ساختن فرضیه های مختلف، توسط نوجوان نیز اشاره دارد و چیزی که مسلم است در زندگی یک انسان از کودکی تا بزرگسالی، کودک از نظر زبانی، خیلی دایره لغات محدودتر و همچنین قدرت فهم کمتری از زبان دارد اما همین طور که بزرگ می شود و به نوجوانی و بزرگسالی می رسد، دایره لغات و فهمش از زبان هم افزایش می یابد، در جریان این تحول، فرد در معرض اطلاعات فراوانی قرار می گیرد که از محیط اطرافش دریافت می کند و برای سازگاری با محیط مجبور است بر دایره لغاتش بیفزاید تا بتواند با اطرافیانش رابطه بهتری برقرار کند وقتی رابطه بهتر و بیشتری برقرار کرد در معرض اطلاعات گوناگون و جدیدی قرار می گیرد و ناخودآگاه مجبور می شود درباره ی مسائل مختلف بیندیشد و فرضیه بسازد. چنانچه می دانیم قانون گذر از یک مرحله ی رشد و ورود به مرحله ی دیگر، مستلزم اینست که فرد بتواند مرحله ی اول را با موفقیت پشت سر گذارد. حال می توان تصور کرد کسی که به نحوی از داشتن زبان محروم است مثل همان کودکی است که در مراحل اولیه رشد باقی مانده و هنوز به مرحله ای که توانایی تفکر به مفاهیم انتزاعی را پیدا کند، نرسیده است اما کسی که زبان پیشرفته ای دارد، با مسائل مختلفی روبه روست و می تواند به همه آنها بیندیشد، برایشان استدلال آورد و فرضیه بسازد به همین علت است که می توان اذعان داشت که اگر زبان نبود، از بسیاری از فعالیت های عالی ذهن بی بهره می گشتیم.